بخش چهاردهم


لیست اشعار
پسر گفتش اگر آب حیاتم
پدر بگشاد راهش در هدایت
سکندر در کتابی دید یک روز
یکی کَشتی شکست و هفتصد تن
بزرگی گفت پر شوقست جانم
رفیقی گفت با من کان فلانی
نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
بحربی رفت فاروق و ظفر یافت
یکی پرسید ازان گستاخ درگاه
جوانی سرو بالا بود چون ماه
چنین گفتست مجنون آن یگانه
بدام افتاد روباهی سحرگاه
مگر سلطان دین محمود یک روز
محمد ابن عیسی کز لطیفه
بر دیوانهٔ محمود بنشست
گلیمی بود آن شوریده جان را
یکی عورت طواف خانه می‌کرد
مهستی دبیر آن پاک جوهر
مگر یک روز محمود عدوبند
بکوئی می فرو شد عیسی پاک
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
یکی دیوانه چوبی بر نشسته
سپهداری برای کوتوالی
مگر محمود می‌شد بامدادی
یکی پرسید از مجنون که چونی
جوانی بود سرگردان همیشه

TotalRecords:26
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15