جمشید و خورشید


لیست اشعار
زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته
خواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تو
ملک در خواب صوت چنگ بشنید
باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب
بیا جانا که خرم نو بهاریست
بهار افروز چون شعری برانگیخت
آفتابی از شکاف ابر ایما می کند
گل زرد افق را دور بی باک
در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد
ماییم کله چو لاله بر خاک زده
معنبر زلف را چون داد شب تاب
شوق می ام نیمه شب بر در خمار برد
در آن شب دید جمشید آفتابی
خواهم که امشب خدمتی چون ساقر اندر خور کنم
به نوشانوش رفت آن شب به پایان
چو بر حدود یار حبیب بگذشتم
چمن بی گل ،فلک بی ماه می دید
آتش سودا گرفت در دل شیدای من
همی گردید مهراب از پی جم
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟
ملک با تاج زر کرد عزم درگاه
شب تاری به روز آورد جمشید
تو ای جان من ای بیمار چونی؟
رسولا خدا را به جایی که دانی
دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد
آمکه عمری چو صبا بر سر کویش جان داد
چو از اغیار مجلس گشت خالی
بنام آنکه نامش حرز جان است
ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم
در آن غمنامه چون داد سخن داد
مرا در جام خون دل مدام است
خراباتی و رند ست آشکارا
امشب که شبم به وصل تو می گذرد،
شب دوشین بت نوشین لب من
بدو مهراب گفت ای افسر روم
آن شنیدستی که ارباب تجارت گفته اند
ما رقمی می کشیم تا به چه خواهد کشید
ملک گفتا مباد ای صبح اصحاب
وقت سحر از باغ بهشت آمد باد
بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما

TotalRecords:112
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:2
PageNumberLength:15