جمشید و خورشید


لیست اشعار
الهی پرده پندار بگشای
به نام آنکه این دریای دایر
ای در هوای معرفت قدرتت چو باز
ز رحمت انبیا را آفریده
شاهی که به نعلین رخ مه آراست
در آن شب در سرای ام هانی
ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان
درودی بی‌شمار از رب ارباب
داور دنیا، معز الدین حق، سلطان اویس
شاهی که در بسیط زمین حکم نافذش
سحرگاه ازل کز پرده عرض
بجز از آتش دراز زبان
روز کسوف ار کند قصد بدوزد به تیر
طاووس روز تا ز افق جلوه می‌کند
خبر دادند دانایان پیشین
چو روی خود بهشتی دید در خواب
گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی
مطول قصه‌ای دارم که گر خواهم بیان کردن
چو صبح از جیب گردون سر بر آورد
در آخر غنچه این راز بشکفت
گوئیا این نقش بیجان صورت جان من است
یکایک باز گفت: ؟«ای صورت انگیز
ملک جمشید کرد آن راز مشهور
به روز فرخ و حال همایون
غباری کز ره معشوقه آید
به چین چون رومیان آیینه یستند
ز قلب لشکر آمد سوی جمشید
به نزد بحر دیری دید مینا
لازم نبود که آنچه دولت باید
ملک را چون مسیح آورد در سیر
فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست
چو سیمین صبح سر بر زد ز خاور
پری گفتش که: «اینجا مرز روم است
در آن خرگه بت موزون شمایل
گلی دید از هوا پیراهنش چاک
ای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردار
از سرگرمی جوابش داد شمع
ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم !
چه منزل است که خاکش نسیم جان دارد
ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟

TotalRecords:112
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15