باب سی‌ام: در فراغت نمودن از معشوق


لیست اشعار
از بس که امید و بیم میبینم من
اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داری
گفتم:‌به غمم قیام کی بود ترا
گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
چون یار نمیکند همی یاد از من
تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
با کس بنسازی همه بی کس باشی
سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
گر روشنی جمال خودب نمائی
یک روز به صلح کارسازی میکن
نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
جان در غمت از خانه به کوی افتادهست
هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
گفتم که درین غمم بنگذاری تو
گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
محجوبم و از حجاب من آزادی
چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
در عشق تو سوختم چه میسازی تو
تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
ای آمده از شوق تو جان بر لب من
گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
ای خون شده در غمت دل پاک همه
اندهگن توییم از دیری گاه
چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز

TotalRecords:31
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15