رباعی ها


لیست اشعار
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
عشاق به درگهت اسیرند بیا
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
صد بار بگفتم به غلامان درت
آن یار که عهد دوستاری بشکست
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
هشیار سری بود ز سودای تو مست
گر زحمت مردمان این کوی از ماست
وه وه که قیامتست این قامت راست
سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست
امشب که حضور یار جان افروزست
آن شب که تو در کنار مایی روزست
گویند هوای فصل آزار خوشست
خیزم بروم چو صبر نامحتملست
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
آن سست وفا که یار دل سخت منست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
گویند رها کنش که یاری بدخوست
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
روی تو به فال دارم ای حور نژاد
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
نوروز که سیل در کمر می‌گردد
کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد
دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
کس نیست که غم از دل ما داند برد
هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
شمع ارچه به گریه جانگدازی می‌کرد

TotalRecords:146
rPP:40
TotalPageCount:4
CurrentPage:1
PageNumberLength:15