باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر


لیست اشعار
چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود
گاه از سر طاعتی برون آیی تو
خون شد همه جانها و جگرها همه ریش
آن کس که تمام متّقی خواهد بود
چندان که ز مرگ میبگویم دل را
گر تن گویم عظیم سست افتادست
چون خواهد بود در کمین افتادن
گر دل بر امید رهنمون بنشیند
پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هست
عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم
دیرست که جان خویشتن میسوزم
گاهی ز غم نفس وخرد میگریم
زان میترسم که در بلام اندازند
تن کیست که سرنگون همی باید کرد
گفتم شب و روز از پی این کار شوم
چون نیست طریقی که به مقصود رسم
تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز
در هر دو جهان یک تنهای میجویم
جان رفت و ندید محرمی در همه عمر
از مال جهان جز جگری ریشم نیست
اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهست
تا کی بینم به هر دمی تیماری
نه از تن خود به هیچ خشنودم من
ای تن ز زمانه سر نگون مینشوی
چون نیست سری این غم بیپایان را
چون من بگذشتهام بجان زین دو سرا
امروز منم خسته ازین بحر فضول
آن مرغ که بود از می معنی مست
جانا چو به نیستی فتادم برهم
گه گم شدهٔ هزار کارم داری
جز غوّاصی هوس ندارم چکنم
چون دل ز طلب در ره جانان استاد
یک ذره چو آن حکم دگرگون نشود
دیرست که دور آسمان میگردد
از واقعهٔ روز پسین میترسم
میترسم و بیقیاس میترسم من
چون پنجه سال خویشتن را کُشتم
چون روی به پنجاه و به شصت آوردیم
گر هیچ ندیدم من و گر دیدم من
دردا که جوانی ز بَرَم دور رسید

TotalRecords:77
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15