غزلیات از رسالهٔ جلالیه


لیست اشعار
من و دیدن رقیبان هوسناک تو را
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا
من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مرا
عشقت زهم برآورد یاران مهربان را
چون پیش یار قید و رهائی برابر است
دلم که بی‌تو لگدکوب محنت و الم است
در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیست
به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویت
نمی‌گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویت
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد
ساقی به نور باده برافروز جام ما
یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد
بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زد
الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد
مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شد
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند
تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی
حسن تو چند زینت هر انجمن بود
آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود
دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود
شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین می‌باید
روی ناشسته چو ماهش نگرید
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید
باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسار
ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یار
هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگر
بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتش
سخن درست بگویم اگرچه میترسم
داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق
وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک
این منم کز عصمت دل در دلت جا کرده‌ام
هرگز از زلف کجت بی‌پیچ و تابی نیستم
منم شکسته نهال ریاض عشق و گلی
به خوبی ذره‌ای بودی چه در کوی تو جا کردم
منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم
نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم
دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت می‌برم

TotalRecords:65
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15