باب بیستم: در ذُلّ و بار کشیدن و یکرنگی گزیدن


لیست اشعار
جان سوخته سرفکنده میباید بود
گر جان ببرد عشق توام جان آنست
تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت
گفتی که نشان راه چیست ای درویش
عشقش به کشیدن بلا آید راست
هر دل که طلب کند چنین یاری را
این کار که صد عالم پنهان ارزد
دل عزت خویش جمله از خواری یافت
بهتر ز گشادگی گرفتاری من
امروز منم نه کفر و نه ایمانی
چون در ره دین نیامدی در دستم
نه دین حق و نه دین زردشت مرا
چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنم
ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد
خود را به محال خود دچار آیی تو
ای تن دل ناموافقت میداند
گه در وصف دین یگانهای میجویی
چون کرد شراب شرک و غفلت مستت
تا چند به فکر نفس مشغول شوی
هر دل که تمام از سردردی برخاست
گر خاصه نیی تو، عام میباید بود
ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست
هر چند که رنج بیشتر خواهی برد
ای دل اگر از کار دگرگون آیی
امروز چو جمله عمر ضایع کردی
نه در ره اقرار، قراری داری
خود را چو زخواب و خور نمیداری باز
چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم
چون بحر،‌دلی هزار جوش است مرا

TotalRecords:29
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15