باب هفتم: در بیان آنکه آنچه نه قدم است همه محو عدم است


لیست اشعار
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
میپنداری که در همه کون کسی است
در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچ
با دانش او بیخبری داند بود
در حضرت توحید پس و پیش مدان
گر بر در آفتاب روشن باشم
عشقش به وجود متّهم کرد تو را
این هر دو جهان عکس کمالی پندار
بگذر ز حس و خیال،‌ای طالب حال
هر دل که به توحید ز درویشان است
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی
شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چند
تا چند ازین غرور بسیار تو را
این قالب اگر بلند دیدی ور پست
دل از می عشق مست میپنداری
جان شیفتهٔ الست میپنداری
جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت
در فرع کجا مشبّهی افتاده است
آخر ره دورت به کناری برسد
هر چند که نیستی کمت خواهد بود
چون هستی را نیست کسی اولیتر
ای بس که دل تو بیم دارد در پیش
درویشی چیست مست و مفلس بودن
جز بیذاتی لایق درویشان نیست
با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت
خلقان همه در آینهای مینگرند
درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!
تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم
دعوی وجود از سر مستی شوم است
درویشِ تو را توانگری میبایست
گر ما به هزار تک بخواهیم دوید
در عشق مرا چون عدم محض فزود
چون در ره این کار مرا دید فزود
از بس که در آثار نمیبینم من
هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
نه فخر ز سرفرازیم میآید
من ماندهام و لیک بی من منییی

TotalRecords:47
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15