غزل ها


لیست اشعار
مفتون چشم کم نگه پر فتنه‌ات شوم
کو دل که محو نرگس جادو فنت شوم
وصل کو تا بی‌نیاز از وصل آن دلبر شوم
خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شوم
مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم
منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم
تو به زور حسن ایمن مشو از سپاه آهم
به من حیفست شمشیر سیاست‌دار عبرت هم
آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم
بس که ما از روی رسوائی نقاب افکنده‌ام
ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم
بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم
تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیم
همچو شمع از مجلست گریان و سوزان می‌رویم
چو نتوانم به مردم قصه آن بی‌وفا گویم
مرا صید افکنی زد زخم و بند افند در گردن
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان
بس که به من زر فشاند دست زرافشان خان
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران
رویت که هست صورت چین شرمسار از آن
تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان
صبا تحیت بلبل به بوستان برسان
ای صبا درد من خسته به درمان برسان
تا بر سپهر از زر انجم بود نشان
آمدم با ناله‌های زار هم دم هم چنان
شد پرده درم سوز درون از تو چه پنهان
ای نگاهت آهوان را گرم بازی ساختن
شغل دهقان چیست ز آب و گل نهال انگیختن
رخت را آفتاب سایه‌گستر می‌توان گفتن
گرچه در دیدهٔ‌تر جای تو نتوان کردن
فتنه می‌خیزد از آن ترکانه دامن برزدن
روز من زان زلف میدانم سیه خواهد شدن
ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسن
ای تو نکرده جز جفا آن چه نکرده‌ای بکن
چون شدم صیدت به گیسوی خودت دربند کن
در پرده عشق آهنگ زد ای فتنه قانون ساز کن
بیا ای عشق تمکین مرا از گرد ره بشکن
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
ای پارسای کعبه رو عزم سر آن کو مکن
چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکن

TotalRecords:601
rPP:40
TotalPageCount:16
CurrentPage:12
PageNumberLength:15