باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق


لیست اشعار
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی
در عشق اگر جان بدهی جان اینست
کم گوی که ترک حرف میباید کرد
عاشق ز همه کار جهان فرد بود
بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن
برقی که ز سوی دوست ناگه برود
کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش
دل را چو به دردِ عشق افسون کردم
دل چون دل من غم زده نتواند بود
چندان که به جهد اسب جان میرانم
بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری
کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم
در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه
گر مرد رهی همدم و همدردم باش
ای قوم! اگر همدم این مسکینید
اندیشهٔ عالمی مرا افتادست
هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند
برخاست دلم چنانکه در غم بنشست
گر مملکت درد مسلم بکنم
در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست
دردی که مرا در دل بی درمان است
چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم
ره نیست بدان دانه کِشتند مرا
چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست

TotalRecords:24
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15