باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق


لیست اشعار
دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشی
دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
دی گفت: کجا شدی،‌چنین میباید
دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
امشب ز پگاهی به خروش آمدهای
دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیم
دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم

TotalRecords:38
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15