باب نوزدهم: در ترک تفرقه گفتن و جمعیت جستن


لیست اشعار
تا هیچ پراکنده توانی بودن
تا تفرقه میبود به هر سوی از تو
ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس
نه جان صفت رضای او میگیرد
چون نیست کسی را سر مویی غم تو
شد از تو جهان بیرخ آن ماه سیاه
بس رنج و بلا کاین دل آغشته کشید
هر چند که بیرون و درون خواهی دید
گر جان تو در پردهٔ دین خواهد بود
او را خواهی از زن و فرزند ببر
گر میخواهی که باشدت خوش آنجا
با عشق، وجود خود برانداخته به
دیوانه اگر مقید زنجیرست
تا چند ترا ز پرده بیش آوردن
پیوستن تو به یک به یک بسیاریست
آن را که بخود بر سر یک موی سر است
شایستهٔ آن کمال مینتوان شد
هر لحظه هزار مشکلم پیوسته است
نابرده می عشق، قرارت ای دل
بگذر ز خیال آن و این، کار اینست
گر میخواهی که وقت خودداری گوش
ای آن که تو یک نفس خوداندیش نیی
بی فکر دلی که هست خرّم دارش
عمری که نه در حضور جان خواهد بود
گر یک سرِ موی سرِّ جانان بینی
گر مرد رهی، روی به فریادرس آر
تا با تو، تویی بود، کجا گیری تو

TotalRecords:27
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15