باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شکایت از روزگار غدّار


لیست اشعار
تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
دریاست جهان که تخت اینجا بنهد
هر کز پی دنیای دنی خواهد بود
دنیای دنی چیست سرای ستمی
چون هست جهان جایگه رسوایی
دود است همه جهان، جهان دود انگار
این دنیای غدار چه خواهی کردن
از شعبدهٔ جهان چه برخواهد خاست
دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
ای دل تَبَعِ دُنیی غدّار مشو
گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است
ای دل ای دل غم جهان چند خوری
چون نیست درین چاه بلا دسترسیت
یک حاجت بیدلی روا مینکنند
جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
هر دم که زنم چو جانم آید به لبم
بویی که به جان ممتحن میآید
گه خستهٔ لن ترانیم موسی وار
هر روز درین دایره سرگشتهترم
تا کی باشم عاجز و مضطر مانده
روزی نه که دل قصهٔ دمساز نخواند
امروز منم به جان و تن درمانده
در عشق چو من کسی نه بیچاره شود
تا کی خود را ز هجر دلبند کشم
هر دم دل من زچرخ بندی دارد
بر دل ز غم زمانه باری دارم
جز بیخبری هیچ خبر نیست مرا
با نااهلی که نان خورم خون شمرم
بگرفت ز نااهل جهانی غم ازین

TotalRecords:30
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15