غزل ها


لیست اشعار
زهی طروات حسن و کمال نور و صفا
شوری نه‌چنان گرفت ما را
آنچنان داده عشق جوش مرا
نقابی بر افکن ز پی امتحان را
چون مهر بر آی بام و ایوان را
خون شد دل پاره پارهٔ ما
جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است
داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است
بهشت است آن ندانم یا بهار است
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است
چشم من چون به روی او باز است
مهر بر روی یار باخته رنگ است
چو در دور لبش تقوی حرام است
عشقی بتازه باز گریبان گرفته است
نه پر ز خون جگرم از سپهر مینائی است
مرا در دل غم جانانه‌ای هست
در خاطر آنشوخ مگر ناله اثر داشت
شورت در سر خمار نگذاشت
تا از بر چشم آن جوان رفت
کنم از شام تا سحر فریاد
غم عشق تو ای حور پریزاد
یقین ما به خیٰال و گمان نمیگردد
کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد
سرم سودا دلم پروا ندارد
روی تو که رنگ از رخ گلهای چمن برد
نمیاید چو از دل بر زبان درد
جائی که به طاعات مباهات توان کرد
صبا هر گاه وصف آن پری کرد
گر نقاب از رخ آن صنم گیرد
بمن آن مه دگر امشب نسازد
سرم بالش تنم مفرش بسوزد
حیف که اوقات ما تمام هبا شد
در روی تو دل به ما نمیمٰاند
مرا نه سر نه سامان آفریدند
ای کاش که سجاده به زنار فروشند
مگر شور عشقت ز طغیان نشیند
شب دوشم جمالی در نظر بود
شورش دوشین ما از می و ساغر نبود
چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر
آن برو رویست یا نور است یا قرص قمر

TotalRecords:94
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15