باب یازدهم: در آنکه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان


لیست اشعار
میپنداری که جان توانی دیدن
هرگه که تو طالب گهر خواهی بود
آن نقطه که کیمیای دولت آن است
قومی ز محال در جنون افتادند
جانهاست در آن جهان بر انبار زده
از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس
در عقل اصول شرع از جان بپذیر
قسمی که ز چرخ پرده در داشتهای
تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست
نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُرد
هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایم
دردا که دلم واقف آن راز نشد
هم عقل درین واقعه مضطر افتاد
از معنی عشق اسم میبینم و بس
جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت
دل در پی راز عشق، دلمرده بماند
دل بر سرِ این راه خطرناک بسوخت
دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافت
این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز
دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافت
رازی که دل من است سرگشتهٔ آن
شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنم
دل والِه و عقل مست و جان حیران است
دل او کاکح دیدار نداشت
آن قوم که جامه لاجوردی کردند
جان معنی لطف و قهر نتواند بود
هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتن
نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید
این درد جگرسوز که در سینه مراست
از دست بشد تن و توانم چه کنم
در حیرانی بنده وآزاد هنوز
تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد
گاه از شادی چو شمع میافروزم
جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا
زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است
بیچاره دلم که راحت جان میجست
هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست
پای از تو فرو شد به گِلم میدانی
آنها که درین درد مرا میبینند
دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافت

TotalRecords:52
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15