بخش شانزدهم


لیست اشعار
سالک سلطان دل درویش زاد
گفت یک روزی همایی میپرید
بوددزدی دولتی در وقت خفت
آن یکی حمال خوش بنشسته بود
خونئی را زار میبردند و خوار
از نیاز بندگی آن پادشاه
کاملی گفتست دانی مرد کیست
عیسی مریم بخواب افتاده بود
کرد پیغامبر مگر روزی گذر
بود شهری بس قوی اما خراب

TotalRecords:10
rPP:40
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15