باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید


لیست اشعار
صد دریا نوش کرده اندر عجبیم
این سودایی که میدواند ما را
زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشت
دل گفت که ما چو قطرهای مسکینیم
تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
هر دم که دلم به فکر در کار آید
در قعرِ دلِ خود سفرم میباید
عمری به امید در طلب بنشستیم
آن قطره که آب جمله از دریا خورد
هر گه که دلم ز پرده پیدا آید
در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد
از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
بستیم میان و خون دل بگشادیم
زان روز که ما به زندگانی مُردیم
روزی که به دریای فنا در تازم
صعب است به ذرّهای نگاهی کردن
تا عقل من از عقیله آزادی یافت
در عشق دل من چو پریشانی گشت
عمری به طلب در همه راهی گشتیم
روزی دو سه خانه در عدم باید داشت
ما روی ز هر دو کون برتافتهایم
زان روز که آفتاب حضرت دیدیم
از فوق، ورای آسمان بودم من
چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس
عمرم دایم ز روز و شب بیرون است
با هستی و نیستیم بیگانگیست
المنة للّه که نیم هر نفسی
تا شاگردم به قطع استادترم
چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس
ما جوهر پاک خویش بشناختهایم
امروز چو من شفیته و مجنون کیست
مرغ دل من ز بس که پرواز آورد
ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است
مستم ز می عشق و خراب افتاده
زین راز که در سینهٔ ما میگردد
چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفت
هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشت
زین پیش دم از سر جنون میزدهام
من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!
چون سنگ وجود لعل شد کانم را

TotalRecords:94
rPP:40
TotalPageCount:3
CurrentPage:1
PageNumberLength:15