ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب


لیست اشعار
باندا نمودند و خشور را
کفن حله شد کرم بهرامه را
به کوه اندرون گفت: کمکان ما
توانی برو کار بستن فریب
گرفت آب کاشه ز سرمای سخت
ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت
چو گشت آن پریروی بیمار غنج
سگالندهٔ چرخ مانند غوچ
که بر آب و گل نقش ما یاد کرد
به دشمن بر، از خشم آواز کرد
نفس را به عذرم چو انگیز کرد
زهر خاشه‌ای خویشتن پرورد
نشست وسخن را همی خاش زد
ببادافره جاودان کردمند
یکی بزم خرم بیاراستند
تن خنگ بید، ارچه باشد سپید
کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار
درخش، ارنخندد به وقت بهار
به دامم نیامد بسان تو گور
رسیدند زی شهر چندان فراز
چه خوش گفت مزدور با آن خدیش:
تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک
فگندند بر لاد پر نیخ سنگ
به یک باد اگر بیشتر تار رنگ
دو جوی روان از دهانش زخلم
بهارست همواره هر روزیم
مکن خویشتن از ره راست گم
به دشت ار به شمشیر بگزاردم
اگر باشگونه بود پیرهن
جگر تشنگانند بی‌توشگان
وگر پهلوانی ندانی زبان
که هرگه که تیره بگرددجهان
بداندیش دشمن برو ویل جو
سرشک از مژه همچو در ریخته
نشسته به صد چشم بر باره‌ای
لب بخت پیروز را خنده ای
میلفنج دشمن، که دشمن یکی
ایا خلعت فاخر از خرمی
جوان بودم و پنبه فخمیدمی
جوان چون بدید آن نگاریده روی

TotalRecords:43
rPP:40
TotalPageCount:2
CurrentPage:1
PageNumberLength:15