غزل ها


لیست اشعار
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا
نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا
خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا
گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا
گر چه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را
می توان در زلف او دیدن دل بی تاب را
نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را
غوطه در دریا دهد آتش عنانی آب را
بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را
من ملایم کردم از آه آسمان سخت را
تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا
یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا
رتبه بال پری باشد پر تیر ترا
نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا
سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم ترا
نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا
تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا
می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا
خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا
خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا
جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا
صوفیان بردند از ره چشم جادوی ترا
گر چه محجوب از نظر کرده است بی جایی ترا
حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟
جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟
غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟
در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟
در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟
آه عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟

TotalRecords:6995
rPP:40
TotalPageCount:175
CurrentPage:1
PageNumberLength:15